تبليغاتX
چرکنویس
چرکنویس
سه شنبه 24 اردیبهشت1387
کسی در انتظارم نیست...  

 

كسي درانتظارم نيست

 اشكهايم بروي شانه هاي خسته ي ساكن نمي بارد

 براي اشكهايم هيچ گرياني نميباشد

خيالم خوش دراين حالست

 مرگم دروراي سايه پنهان ميشود انك كه مي ايد

 وچشمي هم به اشكي تر نمي گردد

لحظه ي جان كندنم وقتي كه مي آيد

ومن تنها در اين عالم

 ومن تنهادراين حالم

وخوشحالم كسي درانتظارچشم گريانم نمي باشد

ومي دانم ترسي در گلوي خسته ي كس نيست

 كه وقت رفتنم خود را به شكل بغض بنمايد

 وشوقم از براي گم شدن درذهن ناپيداي انسانهاست

 و شوقم ازبراي رفتن از يادست 

شخصي هم مرا اندرسراي سايه ي خويشان نمي بيند

 وحتي نسل من باقي نمي ماند

 كه دشنامي از آن حالي كه ويراني درون قلب بيماري بدام غم گرفتار است

 بر من بر همي تابد

 و تنها نام من بر روي يك سنگ سيه جاري شود

 كه خود از پيكرم در زير خود اگه نمي باشد

 و شايد دست تقديرم  بگيرد و من بيچاره تر باشم  از اين حالي كه گفتم

 و شايد هم بزير يك درخت كهنه اي خوابم بگيرد وچشمم ديگر از ديدن بپرهيزد...