كسي درانتظارم نيست
اشكهايم بروي شانه هاي خسته ي ساكن نمي بارد
براي اشكهايم هيچ گرياني نميباشد
خيالم خوش دراين حالست
مرگم دروراي سايه پنهان ميشود انك كه مي ايد
وچشمي هم به اشكي تر نمي گردد
لحظه ي جان كندنم وقتي كه مي آيد
ومن تنها در اين عالم
ومن تنهادراين حالم
وخوشحالم كسي درانتظارچشم گريانم نمي باشد
ومي دانم ترسي در گلوي خسته ي كس نيست
كه وقت رفتنم خود را به شكل بغض بنمايد
وشوقم از براي گم شدن درذهن ناپيداي انسانهاست
و شوقم ازبراي رفتن از يادست
شخصي هم مرا اندرسراي سايه ي خويشان نمي بيند
وحتي نسل من باقي نمي ماند
كه دشنامي از آن حالي كه ويراني درون قلب بيماري بدام غم گرفتار است
بر من بر همي تابد
و تنها نام من بر روي يك سنگ سيه جاري شود
كه خود از پيكرم در زير خود اگه نمي باشد
و شايد دست تقديرم بگيرد و من بيچاره تر باشم از اين حالي كه گفتم
و شايد هم بزير يك درخت كهنه اي خوابم بگيرد وچشمم ديگر از ديدن بپرهيزد...

