تبليغاتX
چرکنویس
چرکنویس
پنجشنبه 6 دی1386
هی زمستانِ ذلیل‌کُش، بی‌انصاف!  

حالا آن سوی این همه پنجره
شومینه‌ها روشن است
رخت‌خواب‌ها گرم
سفره‌ها لبریز
دست‌ها پُر
دل‌ها خوش وُ
دنیا، دنیاست برای خودش.

پس وقتِ تقسیمِ جیره‌ی جهان
من کجا بودم
که جز این کارتون خیس وُ
این زمستانِ زمهریر
چیزی نصیب‌ام نشد؟
مُقوا خیس، خیابان خیس
تخته‌ها، کبریت، حَلَبی
چشم‌ها و چه کنم‌ها ... خیس!
خواب و خیالِ شما چطور؟

حالا خیلی‌ها پُشتِ پنجره ایستاده
با پیاله‌ی گرمِ چای‌شان در دست
سرگرمِ تماشایِ برف‌اند
سرگرمِ فعلِ ماضی حرف‌اند
و هی از سنگسارِ عدالت وُ
احتمالِ آزادیِ آدمی سخن می‌گویند.

من سردم است بی‌انصاف
من گرسنه‌ام بی‌انصاف
من بی‌پناهم بی‌انصاف
پس وقتِ تقسیمِ جیره‌ی جهان
من کجا بودم
که هیچ کُنجِ دِنجی از این همه خانه
قسمتِ بی‌قرارِ من نشد؟
پس این حشرات کجا می‌خوابند
که فردا صبح
باز آفتاب را خواهند دید!؟

هی زمستانِ ذلیل‌کُش، بی‌انصاف!
نگاه کن
آن سوی پُل
کلیددارِ صندوق صدقات
با کامیونِ سنگینِ ثروت‌اش می‌گذرد
من دارم می‌میرم ...!
چراغ‌های لابیِ هتل روشن است هنوز
صدای استکان، یخ، الکل و آواز می‌آید
آن سوی دیوارها
صدای نوش نوشِ رویای زندگی‌ست
این سوی دیوارها
وداعِ منجمدِ من است
هم از دنیای دشواری
که هرگز رنگِ عدالت را ندیده است.

به من بگو
حشرات کجا می‌خوابند
که باز فردا صبح
آفتاب را خواهند دید؟
حقوق بشر، باد، رفراندوم
نفت، چپاول، مرگ
دمکراسی، خواب، خاورمیانه
تنهایی، ترس، تروریسم ...
دریغا کلماتِ علیل!
این همه بی‌دلیل
در دهانِ یاوه چه می‌گویید؟
من سردم است
من گرسنه‌ام
من بی‌پناهم
فاصله‌ی من
تا گَرم‌خانه‌ی خوبانِ شما
فقط یک دیوار شیشه‌یی‌ست،
ای کاش
پاره آجری نزدیکِ دستم بود،
هُرمِ نَفَس‌هایم یاری نمی‌کنند
دی‌ماه آمده
سرانگشتانِ بی‌جانم را جویده است
سرما آتش گرفته، دارد گَرمَم می‌شود
مرگ برایم پتو آورده است
دیگر در گور نخواهم لرزید.
"سید علی صالحی"

پنجشنبه 6 دی1386
باز هم یادمان باشد...اینبار بیشتر و حتماَ یادمان باشد.  

به قله كه رسیدیم ،یادمان نرود روزی پوینده این راه بودیم به سختی٬
یادمان نرود ،چه كسانی از كنارمان گذشتند و دستمان نگرفتند
یادمان نرود ،كسانی را كه ما را به زمین انداختند تاخود زودتر برسند
یادمان نرود چقدر روح و دلمان از این زمین خوردن ها شكست
و با خود نجوا كردیم :
«زمین خوردن ها جزئی از بازیست ،
عظمت انسان در بلند شدن است »
و باز راه را پیمودیم...
اینك در قله ایم
مبادا از نگاه كردن به زیر پایمان حذركنیم
مبادا فراموش كنیم خارهایی كه به پایمان رفت
مبادا خود خار پای دیگران شویم
مبادا سنگ راهشان شویم
مبادا...

پنجشنبه 6 دی1386
یادمان باشد...  
 یادمان باشد که وقتی به قله رسیدیم٬ به آسمان نظر کنیم...

 

پنجشنبه 6 دی1386
بیابانم، به جون عمه ام.  
اگر یادت بود و باران گرفت٬ دعایی به حال بیابان کن...
دوشنبه 3 دی1386
مشکلات زندگی ما!  
کاش همه مشکلات زندگی ما این بود که " تو ایستگاه مترو صادقیه پیاده شم زودتر به خونمون می رسم یا  تو ایستگاه آزادی(تقاطع شادمان) ؟" !!!