سه شنبه 21 آذر1385
Offered a new pen to write with, 97% of all people will write their own name.hey guys if you
!dont know a girl's name ...try this way
سه شنبه 21 آذر1385
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه
هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!
شنبه 18 آذر1385
معلم گفت:موضوع انشا٬ آزادی.
یه هو همه بچه ها با هم گفتن:اجازه آقا میشه بریم دستشویی؟!!!
یه هو همه بچه ها با هم گفتن:اجازه آقا میشه بریم دستشویی؟!!!
شنبه 18 آذر1385
درون خلوت ما غیر در نمی گنجد٬
برو
برو که هر که نه یار من است٬بار من است...
برو
برو که هر که نه یار من است٬بار من است...
شنبه 18 آذر1385
نخواستی نگاهش کنی٬به دیگر سو خیره شدی
و او خیره به همان سو که چه کسی را می نگری؟
و به راستی٬
آنجا٬
هیچکس نبود...
و او خیره به همان سو که چه کسی را می نگری؟
و به راستی٬
آنجا٬
هیچکس نبود...
یکشنبه 12 آذر1385
اولین سلامو که کردم بهش٬ دو ماهی تو کف بود. با دومیش تو دلش گفت حتما خاطرخوامه. سومین سلام من٬ مطئنش کرد که عاشقشم. منتظر چهارمیش بود که نه تنها بهش سلام نکردم٬ با بی محلی از کنارش گذشتم. پنجمین بار مسیرشو عوض کرد که از روبروی من بگذره٬ زل زد به چشام٬منم زل زدم به چشاش اما پوزخندی زدم و بی تفاوت رد شدم. تو دلم گفتم "بی ظرفیت!".
یکشنبه 5 آذر1385
بعضی آدما خودشون، بعضیا هم زندگیشون از رو پل هوایی میگذره!

