جمعه 16 مرداد1388
"کسی که هیچکس نبود"!
5 سال گذشت...روحش شاد.

دوشنبه 14 اردیبهشت1388
بعد از این جای وفا با تو جفا خواهم کرد...
آقا٬ من پريشب بعد از مدتها خواب دیدم٬ حالا چی؟ خواب دیدم به یه مجلس شب شعری دعوت شدم٬ همه می رفتن رو سن و یه شعری می خوندن و ملت هم تشویقش می کردن٬ منم مثل بقیه کنار دوستام نشسته بودم و تشویق می کردم که یهو اسممو صدا کردن واسه خوندن شعر. اولش گفتم حتما اشتب شده، من كجا شعر كجا، من همش بوي نفت و گاز ميدم، شعرم كجا بود...اما ديدم برو بچ ميگن برو و همه هم دارن تشويق قبل از شروع مي كنن. آخرش منم با کلی خجالت رفتم بالا. با هول ميكروفون گرفتم دستم، يا مقسوم عليه! يا مشهد! يا قم! حالا چي بخونم؟ مجلس هم ساكت شده و منتظر تلاوت منه...يه هو یه شعری اومد رو زبونم..."بعد از اين، جاي وفا، با تو جفا خواهم كرد..." آقا اينو خوندم و شعر تموم شد. يه لحظه سكوت و بعد مجلس رفت هوا. همه تشويق و سوت و كف و ....صبحي كه بيدار شدم فقط يه مصرعش، هموني كه بالا نوشتمش يادم مونده بود...ديروز وقت نكردم اما به يكي دو نفر اس ام اس دادم كه اين شعر از كيه؟ كسي نميدونست. امروز وسط يكي از دوره هاي نرم افزاري تو يه شركت، كه تايم استراحت بود، همونجا پشت اينترنت رفتم Google و Search اش كردم...
بعد از این جای وفا با تو جفا خواهم کرد
سفر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد
ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد
از تو ای عهد شکن عهد شکستی که مرا
شکوه ات گر برسد پیش خدا خواهم کرد
از طبیبان جفا جوی نگیرم درمان
درد خود را به می ناب دوا خواهم کرد
به قضا گر که شبی حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
زاهدا به کوری چشم تو و شیخان دگر
جمعه 11 اردیبهشت1388
نمایشگاه بی فروغ نفت و گاز

دوشنبه 10 فروردین1388
علی دایی فرزند ایرانه...
یه کم قدر شناس باشیم، یه کم آینده نگر. یه خورده هم در مواقع حساس بازی نخوریم یعنی بازیمون ندن و بدونیم به کی انتقاد کنیم. همین. این نه تنها فوتبال ما که همه زندگی ما رو می سازه...

چهارشنبه 5 فروردین1388
من به پسرم افتخار می کنم...
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در موردزندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن. بعد از یه مدت یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون... اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد... دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد. سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس كرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد. هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟ چهارمی گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!
شنبه 1 فروردین1388
نوروز
امروز تولد من و 9861 امین روز زندگیمه. بفرما چایی نبات٬ یکی ام واسه تو ریختما...

دوشنبه 5 اسفند1387
عجب یخچالی!
يه روز صبح يه مريض به دكتر جراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديد شكايت ميكنه..دكتره بعد از معاينه ازش ميپرسه :خب، بگو ببينم واسه چي كمر درد شدي؟مريض پاسخ ميده: محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم. امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم! وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده!! در بالكن هم باز بود. من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه ميدويد و در همان حال داشت لباس ميپوشيد. من يخچال را كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب كردم به طرف اون!! دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله.
مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته. دكتر بهش ميگه :مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟ مريض پاسخ ميده: «بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود. ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم. من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را ميپوشيدم، شما باور نميكنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!وقتي مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيمتره.دكتره در حالي كه شوكه شده بوده دوباره ميپرسه :از كدوم جهنمي فرار كردي...خب، راستش توي يه يخچال بودم كه يهو يه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...
دوشنبه 5 اسفند1387
فتوای جدید و عجیب در مصر!
فتوای عجیب : روش جدید محرم شدن مردان و زنان در محل کار زن می تواند پنج بار از شیر خود به همکار مرد خود بدهد و بدین ترتیب آنها با هم محرم و حضورشان در یک اتاق ، شرعی می شود .
در پی فتوای رئیس بخش حدیث دانشگاه الازهر مصر ، درباره روش جدید محرم شدن مرد و زن در محیط های اداری ، پارلمان مصر صحنه انتقادات تند نمایندگان فراکسیون "اخوان المسلمین" به الازهر شد . به گزارش عصرایران به نقل از العربیه، دکتر عزت عطیه ، رئیس بخش حدیث الازهر ، فتوا داده است اگر دو همکار (یک زن و یک مرد) در یک اتاق که درب آن توسط فردی جز آنها باز نمی شود ، کار می کنند ،بخواهند بین آنها محرمیت ایجاد شود ، زن می تواند پنج بار از شیر خود به همکار مرد خود بدهد و بدین ترتیب آنها با هم محرم و حضورشان در یک اتاق ، شرعی می شود . براساس این فتوای عجیب ، در صورتی که این عمل انجام شود ، زن می تواند چهره و موهای خود را به مردی که شیرش را خورده است ، بنمایاند . وی البته این را هم گفته است که چنین محرمیتی باید به صورت رسمی و کتبی ثبت شود .بر اساس این فتوا ، کسانی که با این روش محرم می شوند ، می توانند با یکدیگر ازدواج کنند ولی تا قبل از عقد متعارف شرعی ، حق داشتن روابط زناشویی را نخواهند داشت . در واکنش به این فتوا ، اعضای فراکسیون اخوان المسلمین در پارلمان مصر ، با اعلام نگرانی خود از طرح این موضوع ، خواستار اصلاح فتوا از سوی الازهر شدند .تعدادی از این نمایندگان فتوای الازهر را باعث رواج فساد در جامعه خواندند و اعلام داشتند که چنین فتوایی مخالف اجماع علمای اسلام است و باید پس گرفته شود.
دوشنبه 5 اسفند1387
کار هدفمند...
یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرده ای که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید، وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام (هلند) شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم .
گرداننده آنجا که همه به او "مامان" می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت کمی فکر کرد و گفت:
- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن.
پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟
"مامان" گفت: نه ندارند.
پسر که خیلی زبل بود گفت:
- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند؛ من هم لیزا را میخواهم!
اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالیکه لاک پشت مرده را دنبالش می کشید وارد اتاق لیزا د . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید: - چرا تو درست کسی که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد:
- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد؛ در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد؛ بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول توی راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد؛ وقتی برگردد و در آخر شب پدر و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد؛ فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچی قاطی همدیگر خواهند شد...
هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت!!!

دوشنبه 11 آذر1387
زبان شیرین فارسی!
واقعا حیف نیست از زبان فارسی به این شیرینی٬ اینطوری استفاده بشه٬ آخه مردک تویی که فارس بلد نیستی٬ چرا می نویسی؟

پنجشنبه 18 مهر1387
می خواهم فاحشه شوم...
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ....ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده. " خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند . تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند. من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند.
دوشنبه 15 مهر1387
صندلی انتظار
گلای حسرتو برات می چینم
یا مثل سابق می شی و بر میگردی
یا نمی خوام دیگه تورو ببینم...
پنجشنبه 10 مرداد1387
ما ایرانیان...
مهمونی میدیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم میخندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون میخندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری میگیم! اصفهانیها رو مسخره می کنیم. میگیم کاشونیها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند! پایین شهریها رو آدم حساب نمیکنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین میکنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون میپره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه! بشقاب و لیوانهای فرانسوی میخریم!لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه! موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز میکنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری مینویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم! شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه ه وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه میبازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها! فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران. ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم. ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم!مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در ودیواراش میکنیم! ما امام زاده می سازیم! بعد پول میندازیم و از امام زاده میخوایم که مشکلاتمونرو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ میریزیم! ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رودیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم! ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور ....فقط یک کلمه از هر مورد کافیه ! ماها سینما نمی ریم وعوضش عشق میکنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه! ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط ! ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم! البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد. ما توی خیابون زل می زنیم به سینه زن ها! کوچیک یا بزرگ مهم نیست! مهم اینه که وقتی خانومه نزدیک شد حتماً یه متلک آبدار نثارش کنیم ...... ما از اینکارا خیلی می کنیم. به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما دو چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه.
دو:حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم.
چهارشنبه 9 مرداد1387
يك تندروي مسلمان ، سگ بي گناه آمريكايي را كشت!
مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به دختر بچه اي حمله كرده است.
مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير مي شود .
سرانجام سگ را مي كشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد.
پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و مي گويد:
« تو يك قهرماني »
فردا در روزنامه ها مي نويسند :
" يك نيويوركي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد "
آن مرد ميگويد :
« اما من نيويوركي نيستم »
پس روزنامه هاي صبح مينويسند :
" آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد "
آن مرد دوباره ميگويد :
« اما من آمريكايي نيستم »
« خوب ، پس تو اهل كجا هستي ؟ »
« من ايراني هستم ! »
فرداي آنروز روزنامه ها اينگونه مي نويسند :
« يك تندروي مسلمان ، سگ بي گناه آمريكايي را كشت ! »
سه شنبه 1 مرداد1387
به مناسبت سالروز درگذشتش...
ای
کاش می توانستمخ
ون رگان خود را منقطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.
......
......
.....
....
...
..
.
من عشق را سرودی کردم پر طبل تر ز مرگ.
چهارشنبه 8 خرداد1387
صنعت ما
من دیگه خسته شدم...از این شرکتهای صنعتی فرسوده شایسته ناسالار فاسد بی علم کثیف کم پول ده در قبال کار زیاد...که خودش حکایت از چگونگی صنعت ما داره...جای بسی خوشبختی ست که دیگه شرکتهای مالزیایی و ویتنامی میان واسه ما پروژه نفتی اجرا می کنن...من دیگه خسته شدم. می خوام برم، می خوام برم دریا کنار، دریا کنار هنوز قشنگه...همه با هم این آهنگ رو می خونیم...!!!
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
س.ک.و.ت ک.ش آ.م.د.ه...
ما در روزگاران بره های رام و آرام، مهمان یک سکوت کش آمده ایم، این را هر صبح که از پنجره، بی حوصلگی های جماعت را دوره می کنیم، باور می کنیم و این باور را مرور...
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
در اهمیت خر بودن...
تو طالع بینی چینی، هر سالی با یک حیوان مشخص می شه. ویژگیهای این حیوون و چند تا فاکتور دیگه، شخصیت متولد آن سال رو مشخص می کنه. بعلاوه، معمولا تو فرهنگ های مختلف، حیوونا سمبل یک رفتارن، مثلا ما خودمون هم واسه تعریف از یه کسی یا مسخره کردن رفتارش، طرفو با اسم یه حیوون صدا می کنیم، روباه، گرگ، موش، گاو، مار و علی الخصوص خر. آدم هایی که هر جور بتونن می خوان از آدم بکنن و رحم هم نمی کنن، گرگ اند. آدم هایی که حتی سلامشون هم بی طمع نیست و تمام ارتباطاتشون بر محور دودر کردن و شیره مالیدن سر ملت می گذره، روباهند و همینطور الی آخر. اما این روزها خر کم شده. خرها شفاف اند، اهل ریا نیستند. حتی اگه به همه چیز گند بزنن از خر بودنشونه و قشنگ معلومه که چی کار دارن می کنن. وقتی با یه خر طرفی روشنه که پشم و پیله ای وجود نداره. نفاقی تو کار نیس. یه آدم خر هر چی ته دلش باشه بهت میگه...ولی ظاهرا تو جامعه ما مدام باید همه چیز رو پنهون کنی، باید ادا در بیاری، به وقتش باید فیلم بازی کنی، نباید واقعیت ها رو بگی، تو این جامعه همش در حال بازی بی پایانی با آدم ها و محیط اطراف و حتی خودت هستی. خلاصه اوضاع جامعه طوریه که خر بودن اصلا به صرفه نیست. دلتنگ یه خر واقعی ام. به قول شاعر "خَرَم آرزوست". آدمی که نقاب های رنگارنگ نداره، خود خودشه...









